نظرات شما عزیزان:
سلام عزیزم
مرسی ازحضورت گلم.gif)
.gif)
مرسی ازحضورت گلم
.gif)
.gif)
کمکم شکسته شد ، جبروت صدای تو
طاووس پـُرافادهی مغرور ، وای تو
تو بیپناه عالم و این کودکان خواب
بر شانه بستهاند طلسم دعای تو
من از کدام سو ، به تو نزدیکتر شوم
افتادم از نفس ، نرسیدم به پای تو
نفرت به عشق و عشق به نفرت شبیه شد؛
تلخ است ماجرای من و ماجرای تو
این عشق ، جز حکایت دادوستد نبود
مردی برای من که بمیرم برای تو
عبدالجبار کاکایی
طاووس پـُرافادهی مغرور ، وای تو
تو بیپناه عالم و این کودکان خواب
بر شانه بستهاند طلسم دعای تو
من از کدام سو ، به تو نزدیکتر شوم
افتادم از نفس ، نرسیدم به پای تو
نفرت به عشق و عشق به نفرت شبیه شد؛
تلخ است ماجرای من و ماجرای تو
این عشق ، جز حکایت دادوستد نبود
مردی برای من که بمیرم برای تو
عبدالجبار کاکایی
چند سالی ست كه تكلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست
چشم می دوزم در چشم رفیقانی كه
عشق در باورشان قد سر سوزن نیست
دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام
لمس آرامش سردی ست كه در آهن نیست
حس بی قاعده ی عقل و جنون با من بود
درك این حال به هم ریخته تقریبا نیست
سال ها بود ازین فاصله می ترسیدم
كه به كوتاهی دل كندن و دل بستن نیست
رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست
چشم می دوزم در چشم رفیقانی كه
عشق در باورشان قد سر سوزن نیست
دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام
لمس آرامش سردی ست كه در آهن نیست
حس بی قاعده ی عقل و جنون با من بود
درك این حال به هم ریخته تقریبا نیست
سال ها بود ازین فاصله می ترسیدم
كه به كوتاهی دل كندن و دل بستن نیست
رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست ...
یادت نیست ...
خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست ...
یادت نیست ...
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شبپره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ...
یادت نیست ...
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست ...
یادت نیست ...
خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست ...
یادت نیست ...
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شبپره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ...
یادت نیست ...
در تو خلاصه میشوم ، با تو زلال می شوم
از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم
در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم
صاحب تحویل شب اول سال می شوم
در قفس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام
با تو رهاتر از همه ، ماه هلال می شوم
با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم
شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم
تا ملکوت جذبه ات ، شبانه راه می روم
چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم
خاصیت سروده ها ، تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم
جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو ، بر این روال می شوم
از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم
در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم
صاحب تحویل شب اول سال می شوم
در قفس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام
با تو رهاتر از همه ، ماه هلال می شوم
با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم
شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم
تا ملکوت جذبه ات ، شبانه راه می روم
چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم
خاصیت سروده ها ، تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم
جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو ، بر این روال می شوم
از مهتابی خانۀ من
تا آفتابی خانۀ تو
یک دست فاصله ست .
دستت را دراز کن تا
مهتابی ،
آفتابی
شود .
شهیار قنبری
تا آفتابی خانۀ تو
یک دست فاصله ست .
دستت را دراز کن تا
مهتابی ،
آفتابی
شود .
شهیار قنبری
آبی دریا ، قدغن . شوق تماشا ، قدغن
عشق دو ماهی ، قدغن . با هم و تنها ، قدغن
برای عشق تازه ، اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا ، قدغن . رقص سایه ها ، قدغن
کشف بوسه ی بی هوا به وقت رویا ، قدغن
برای خواب تازه ، اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی بگو هرچی باید بگی
غزل بگو به سادگی بگو ، زنده باد زندگی
برای شعر تازه ، اجازه بی اجازه
از تو نوشتن ، قدغن . گلایه کردن ، قدغن
عطر خوش زن ، قدغن . تو قدغن ، من قدغن
برای روز تازه ، اجازه بی اجازه
عشق دو ماهی ، قدغن . با هم و تنها ، قدغن
برای عشق تازه ، اجازه بی اجازه
پچ پچ و نجوا ، قدغن . رقص سایه ها ، قدغن
کشف بوسه ی بی هوا به وقت رویا ، قدغن
برای خواب تازه ، اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی بگو هرچی باید بگی
غزل بگو به سادگی بگو ، زنده باد زندگی
برای شعر تازه ، اجازه بی اجازه
از تو نوشتن ، قدغن . گلایه کردن ، قدغن
عطر خوش زن ، قدغن . تو قدغن ، من قدغن
برای روز تازه ، اجازه بی اجازه
امان از راه بی عابر ، امان از شهر بی شاعر
امان از روز بی روزن ، امان از اینهمه رهزن
امان از باد بی باده ، امان از سرو افتاده
امان از تیغ بی دردان ، به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر ، بر این درگاه دردآور
امان از ناتمام تو ، امان از ناتمام من
امان از روز بی رویا ، امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه ، میان چین پیراهن
امان از شعله ی آخر ، هجوم باد و خاکستر
که از پروانه ی پرپر ، اجاق شب نشد روشن
ببار ای خوب ِ دیروزی ، بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می ، ندارد آب ِ مرد افکن
برقصانم غزل بانو ، بچرخانم غزل بانو
میان گفتن و خفتن ، میان ماندن و رفتن ! ...
شهیار قنبری
امان از روز بی روزن ، امان از اینهمه رهزن
امان از باد بی باده ، امان از سرو افتاده
امان از تیغ بی دردان ، به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر ، بر این درگاه دردآور
امان از ناتمام تو ، امان از ناتمام من
امان از روز بی رویا ، امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه ، میان چین پیراهن
امان از شعله ی آخر ، هجوم باد و خاکستر
که از پروانه ی پرپر ، اجاق شب نشد روشن
ببار ای خوب ِ دیروزی ، بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می ، ندارد آب ِ مرد افکن
برقصانم غزل بانو ، بچرخانم غزل بانو
میان گفتن و خفتن ، میان ماندن و رفتن ! ...
شهیار قنبری
دو دریچه ، دو نگاه ، دو پنجره
دو رفیق ، دو همنشین ، دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز ، دو همدم همیشگی
با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه
دو غریبه ، دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم ، دو خاطره ، دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین
عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود
چشمای پر حسادت زمونه بود
دو غریبه ، دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم ، دو خاطره ، دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین
دو رفیق ، دو همنشین ، دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز ، دو همدم همیشگی
با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه
دو غریبه ، دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم ، دو خاطره ، دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین
عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود
چشمای پر حسادت زمونه بود
دو غریبه ، دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم ، دو خاطره ، دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین